کاش غمبارترین دغدغه ات

شکم خالی قلک باشد...

 

 

چه سکوت سنگینی بر بلاگفا حکم فرماست!

یاد ایامی که گذشت به خیر...


می ترسم و اصلا برای تو مهم نیست
لعنت به این دلشوره‌های دخترانه !
حالا کجایی با تعصب پس بگیری
بغض مرا از دیگران شانه به شانه ؟!

دیگر حواس پرت من پیش خودم نیست
یادم نمی‌ماند تمام حرف‌ها را
مادر نمی‌داند که دلتنگ تو هستم
وقتی نشسته می‌گذارم ظرف‌ها را

ازخانه بیرون می‌زنم در کوچه‌ها هم
دنبال ردپای تو در برف هستم
گم می‌شوم دربین عابرهای این شهر
این‌روزها یک دختر کم حرف هستم

هربار بادی آمد از شهر تو گفتم ،
شاید همین از بین موهایش گذشته
تو مثل دنیای منی، هرچند دنیا
این‌روزها از خیر رویایش گذشته

شاعر شدم تا در خیابان‌های این شهر
با این جنون لعنتی درگیر باشم
آهو همیشه در پی یک تکیه‌گاه است
ترجیح دادم درنبودت شیر باشم !

 

{ رویا باقری }

 

چهل و سه شبانه روز بغض ِ مدام، شعر نیست!
فردا می شود چهل و چهار
چهل و پنج
...
این بغض ِ مدام
اغراق هم نیست!
و تو تا پیش از برگشتنت
هر روزی که چشمت به این شعر افتاد...
گفتم "شعر"؟!
هر روزی که چشمت به این حقیقت افتاد
به این روزها اضافه کن
مثلا بخوان پنجاه و یک...
پنجاه و دو...
...
مثلا شب تولدم بخوان:
شصت و هشت روز تمام
به وقتِ گریه، گریه
به وقتِ عادی، بغض ِ مدام
به وقتِ بیداری، سیر و سرکه و دل دل
به وقتِ خواب، هزارباره پریدن
...
به خدا این ها شعر نیست
این ها حتی درد هم نیست
تن ِ دنیا
از درد های کاری تری پاره پاره است
این ها
فقط جقیقت دارند
همین...

عشق ایرانی
نرسیدن است
نبودن است
سر به بیابان زدن و
نی زدن است
یار را شمع محفل دیگران دیدن و
سر بر شانه ی ساقی سوختن است

فرانسوی
ایتالیایی
حتی شده هندی
...
سیاه سفید عاشقم باش!

ما نه خون ِرنگین تری داریم
نه چشم و ابروی مشکی تری
می گذرد
و سال به سال یادی از هم نمی کنیم
بعدها
...
مثل همه ی آن ها که به هم گفتند "دوستت دارم"
و سال به سال یادی از هم نکردند
بعدها

 

آغوش آبی ِ بالای پله ها

 

 

از پیچ آخرین پاگرد
تا بالای پله ها
آنجا که با پیراهن آبی
در چهارچوب چوبی
دست هایت را باز کرده ای به تمام
تا صدای قلبت را توی ریه هایم بکشم
جاذبه ی زمین دو سویه می شود
دستپاچگی ِ نزدیک شدن به احتمالِ بوسه ای
با چشم هایی بسته
که هنوز نچشیده ام
دنباله ی مانتویم را پایین می کِشد انگار از پشت
و آغوشِ آبی ِ بالای پله ها
بالا می برد ام
...

آن مانتو
آن شال 
چه رنگی بودند آن شب؟
 " من همیشه فقط تصویر روبرو را دیده ام!"
...

بیا تا فرصت هست

پیاده روی های طولانی را تجربه کنیم

 

فردا که من پشت میز کافه می نشینم

و تو عروسی می کنی ...

فردا که من پشت میز کافه می نشینم

و تو دخترت را تا مدرسه می رسانی ...

فردا که من پشت میز کافه می نشینم

و تو دخترت را عروس می کنی ...

 

فردا ...

دیر است

بیا تا فرصت هست

تجربه کنیم ...

 

 

از : م . محمدی مهر

در کنار تو بودن زمان را بی معنا می کند

و در بی تو بودن زمان به کار نمی آید

 

حالا تنها سه سطر مانده تا لحظه ی خداحافظی

و من دارم با همین شعر لعنتی

آخرین فرصت بوسیدنت را 

از دست ...

               دادم !

 

حالا دیگر هر چه که شعر بگویم

از تو

دورتر می شوم

و هر چه شاعرتر باشم

بیچاره ترم ...

 

 

از : م . محمدی مهر

 

تا وقتی بود

شعر حفظ می کرد

حالا فقط

شعر او را حفظ می کند . . . .

 

از : م . محمدی مهر

به یاد قیصر

کجا را بگردم تا پیدایت کنم
ای گم شده ی همیشه ی من !

وقتی که از روز اول تو را نداشته ام
از کجا بدانم که تو گمشده ای یا من !

چه کسی ما را پیدا خواهد کرد ؟
چه کسی هر دوی ما را از این تنهایی رها خواهد ساخت ؟!

 

 

از : م . محمدی مهر

 

عاشق شده بودی انگار شعر ، شعر ، شعر می خواندی شعر ، شعر ، شعر می نوشتی آسمانی یا دریایی ، نمی دانم ولی چشمانی روشن همیشه در شعرهایت دیده می شد درد مشترک بودیم شاید ! . . . بی خداحافظی رفتی عاشق شده بودی انگار . . .

سوار بیگانه...

سوار بیگانه

 

به یگانه جاویدان قسم

سالهاست قفل فرسوده ی قلبم را عوض کردم

سالهاست دیگر نگاهت شاهکلید نیست

سالهاست مرده ای اما...

اما هنوز باور ندارم

هنوز هم در نگاهت به دنبال همان اعجازی میگردم که سال ها

پیش مرا به این رویای تهی کشاند

اما

(( تو در زمان گم شده ای ...))

صندوقچه ی احساسم را که سالها پیش ربودی هنوز با خود داری؟

کاش هیچگاه پیدا نشوی

نه بعد از تو آن ها را به فراموشی سپردم

میدانی...؟

فراموشی آسان نیست...

اغاز دوباره ی یک رویای سوخته هم اسان نیست

جانکاه است...جانکاه...

در تمام سال هایی که نبودی

دوسانم را میدیدم

گاه عاشق میشدند و گاه فارغ...

دیدن احوالشان برایم خنده اور بود

...  : عشق چیست؟

...

تو ترسیده بودی

گنجینه ات را برداشتی

اسبت را تازاندی و دور شدی...

کدام شاعر میگفت:تو میروی و طوفان به پا خاسته از سم

اسبت نیز فرو خواهد نشست؟

                                        دروغ محض است

تو که رفتی هوا طوفان ماند...

زمینو زمان طوفانی ماند...

اما

فراموشی ذات ادمیست

طوفان را فراموش کردم... خودم را هم...دلم را هم... احساسم را هم...

چطور مرا راضی به فراموشی کرده بودی؟

چطور مخفیانه صندوقچه ی احساسم را ربودی که اینگونه

عاطفه ی دوستانم را به سخره گرفته بودم...؟؟

بازنگرد

باز نگرد سوار...

تو دیگر خیلی از من دور شده ای

تو دیگر با من بیگانه شده ای

نه تو را می خواهم

نه صندوقچه ی گمشده ام را...

خیلی وقت است با سردی خود خو گرفته ام

به یگانه جاویدان قسم

سالهاست قفل فرسوده ی قلبم را عوض کرده ام

سالهاست دیگر نگاهت شاهکلید نیست

 

                                  بازنگرد سوار...


(س.ک)

 

حس خوبیه وقتی...

حس خوبیه وقتی...


جایی روید که عشق حضور دارد...

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

 

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

 

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

...


خدایا...

جای سوره ای به نام عشق درقرآنت خالیست...



که اینگونه اغاز میگردد :

و قسم به روزی که قلبت رامیشکنند

و جز خدایت مرهمی نخواهی یافت ...

دوستان عزیز

خوانند گان محترم وب خواهش میکنم دعا کنید

اتفاق خیلی بدی افتاده / این زمان بیشتر از هر زمان محتاج به دعام

التماس دعا

دعاکنید خواهش میکنم :(

ترجمه اهنگ وب


من سپاسگزار خدام که تو رو برای من فرستاد عشقم

تو خونه ی خودتو پیدا کردی، اینجا کنار من

و من اینجا با تو هستم

حالا به من اجازه بده که بزارم بدونی

تو قلب من رو باز کردی

من همیشه فکر میکردم که عشق اشتباهه

ولی همه چیز تغییر کرد وقتی که تو اومدی، اووووو

و دوتا کلمه هست که من میخوام بگم

برای بقیه ی زندگیم، من میخوام با  تو باشم

من میخوام در کناره تو صادق و خالصانه بایستم

تا پایان وقتم (عمرم)، من میخوام عاشقت. باشم عاشق تو

برای بقیه زندگیم، از آغاز تا انتهای روزها و شبها

من میخوام از خدا تشکر کنم برای اینکه چشمان من رو باز کرد

حالا و برای همیشه من، من میخوام در اینجا برای تو باشم

من اینو با تمام وجودم میدونم

من احساس خوشبختی زیادی میکنم وقتی در فکر توام

و از خدا میخوام که ما رو ببخشه

تو زن من و دوست من و نقطه قوت من هستی

و من دعا میکنم که ما تا ابد با همیم

حالا من خودم رو خیلی قوی میدونم (پیدا کردم)

همه چیز تغییر کرد وقتی که تو اومدی, اوووو

و دوتا کلمه هست که من میخوام بگم

برای بقیه ی زندگیم، من میخوام با  تو باشم

من میخوام در کناره تو صادق و خالصانه بایستم

تا آخر عمرم، من میخوام عاشقت. باشم عاشق تو

برای بقیه زندگیم، از آغاز تا انتهای روزها و شبها

من میخوام از خدا تشکر کنم برای اینکه چشمان من رو باز کرد

حالا و برای همیشه من...من میخوام در اینجا برای تو باشم

من میدونم این در اعماق قلبمه حالا که تو اینجا هستی

در مقابل من من شدیدا احساس عاشق بودن میکنم

و من شکی ندارم

و من بلند میخونم که من میخوام تا ابد عاشقت باشم

برای بقیه ی زندگیم

من میخوام با  تو باشم

من میخوام در کناره تو صادق و خالصانه بایستم

تا پایان وقتم (عمرم)

من میخوام عاشقت. باشم عاشق تو

برای بقیه زندگیم

از اغاز تا انتهای روزها و شبها

من میخوام از خدا(الله) تشکر کنم برای اینکه چشمان من رو باز کرد

حالا و برای همیشه من...من میخوام در اینجا برای تو باشم

من میدونم این در اعماق قلبمه...

 


یلدا پیش روست....

                            

                                  یلدا پیشاپیش مباررررررررررررررررررک  


نظرتون چیه

اینا میتونن تا بزرگرین شب سال به صبح نرسیده

این هندونه رو بخورن یا نه؟



قرار نبود...


قـرار نبـوده چنیـن آشفتـه‌ و سردرگـم شویـم ...
قرار نبوده تا نم باران زد، دستپاچه شویم و زود چتری از جنس

پلاستیک روی سر‌ بگیریم که مبادا مثل کلوخ آب شویم




قرار نبوده این قدر دور شویم و مصنوعی،
ناخن های مصنوعی، دندان های مصنوعی،
خنده های مصنوعی، آواز‌های مصنوعی، دغدغه های مصنوعی ...



هر چه فكر می‌کنم می‌بینم قرار نبوده ما این چنین با

بغل دستی هایمان در رقابت های تنگانگ باشیم

تا اثبات کنیم موجود بهتری هستیم

این همه مسابقه و مقام و رتبه و دندان به هم نشان دادن برای چیست؟




قرار نبوده همه از دم درس خوانده بشویم،
از دم دکترا به دست بر روی زمین خدا راه برویم



بعید می دانم راه تعالی بشری از دانشگاه ها و مدرک های ما رد بشود
باید کسی هم باشد که گوسفندها را هی کند، دراز بکشد

نی لبک بزند با سوز هم بزند.




قرار نبوده این ‌همه در محاصره سیمان و آهن،
طبقه روی طبقه برویم بالا



قرار نبوده این تعداد میز و صندلی‌ِ کارمندی روی زمین وجود داشته باشد

بی شک این همه کامپیوتر و پشت های غوز کرده آدم های ماسیده

در هیچ کجای خلقت لحاظ نشده بوده ...




تا به حال بیل زده‌اید؟
باغچه هرس کرده‌اید؟
آلبالو و انار چیده‌اید؟
کلاً خسته از یک روز کار یَدی به رختخواب رفته‌اید؟
آخ که با هیچ خواب دیگری قابل مقایسه نیست.



این چشم ها برای نور مهتاب یا نور ستارگان کویر،
برای دیدن رنگ زرد گل آفتابگردان،
برای خیره شدن به جاریِ آب شاید،
اما برای ساعت پشت ساعت، روز پشت روز،

شب پشت شب خیره ماندن به نور مهتابی مانیتورها آفریده نشده‌اند.




قرار نبوده خروس ها دیگر به هیچ کار نیایند و ساعت های

دیجیتال به ‌جایشان صبح خوانی کنند.

آواز جیرجیرک های شب نشین حکمتی داشته حتماً،

که شاید لالایی طبیعت باشد برای به خواب رفتن‌ ما

تا قرص خواب‌ لازم نشویم

و این طور شب تا صبح پرپر زدن اپیدمی نشود.



من فکر می‌کنم قرار نبوده کار کردن، جز بر طرف کردن غم نان،

بشود همه دار و ندار زندگی مان، همه دغدغه ‌زنده بودن مان.




قرار نبوده کنار هم بودن و زاد و ولد کردن،
این همه قانون مدنی عجیب و غریب و دادگاه و

مهر و حضانت و نفقه و زندان و گروکشی و ضعف اعصاب داشته باشد.




قرار نبوده این طور از آسمان دور باشیم و

سی‌ سال بگذرد از عمر‌مان و یک شب هم زیر طاق ستاره ها نخوابیده باشیم.




قرار نبوده کرِم ضد آفتاب بسازیم تا بر علیه خورشید
عالم تاب و گرما

و محبتش، زره بگیریم و جنگ کنیم.




قرار نبوده چهل سال از زندگی رد کنیم اما کف پایمان یک بار هم

بی واسطه کفش لاستیکی

یا چرمی یک مسافت صد متری را با زمین معاشرت نکرده باشد.



قرار نبوده من از اینجا و شما از آنجا، صورتک زرد به نشانه سفت بغل کردن

و بوسیدن و دوست داشتن برای هم بفرستیم ...




چیز زیادی از زندگی نمی‌دانم، اما همین قدر می‌دانم که این ‌همه قرار نبوده ای

که برخلافشان اتفاق افتاده، همگی مان را آشفته‌ و سردرگم کرده !




آنقدر که فقط می‌دانیم خوب نیستیم،

از هیچ چیز راضی نیستیم، اما سر در نمی‌آوریم چرا ...


نظرتون چیه؟


نظرتون راجع به اهنگ وب چیه؟

من خیـــــــــــــلی دوسش دارم...



ما به هم بدهکاریم...


ما بهـ همـ بدِهــــكاريمـ...

بَرای تَمامــِ دوسـ ـتـت دارمــ های نگفتهـ ای كهـ

پُشتـــِ ديوارِ غــــرور بلعيديمــ تا نِشان دَهيمــ

مَنطقيـــ هَستيمــ،

نه اِحساسی ...!

گاهی...


گــاهـــی
پـــــروانــه ها هــــم
اشـتـبــاهی عـــاشـــــق مـی شـــونــــد
بـجـای شــــمــع
گــــرد ِچـــراغــهای
بــــی احســـا س خـیـابـــان مـــی میـــرنـــد...

               .......................................................................................

کسی آن سوی دیوار است

کسی این سو

نه آن می داند

نه این

تنها شاعر است که می داند .

.
.
.

عباس کیا رستمی ... برگ و باد



             .........................................................................

باران ،
دوستَش ندارم
هرگاه آمد
مُدام به سَرَم زد
تو را

-----------------
مهدی چهرازی

               ...................................................................


سکوتم را نکن باور
من آن آرامش سنگین پیش از قهر طوفانم
من آن خرمن
من آن انبار باروتم
که با آواز یک کبریت آتش می شوم یکسر




...

  مبادا بگیری

      که با گرفتنت

       شهری را به نماز ایات وامیدارم...


     پروردگارا

                     از زمین بریده ایم

                                      اسمانت را عیان کن....



داره بارون میاد...