مثل باران...



       من ادم...

                     تو حوا...

                               بیا جهانی دیگر اغاز کنیم

                                                               لبخند بزن...

                                                                                بگو   سیــــــب !



یا رب مرا یاری بده ، تا سخت آزارش کنم
هجرش دهم ، زجرش دهم ، خوارش کنم ، زارش کنم
از بوسه های آتشین ، وز خنده های دلنشین
صد شعله در جانش زنم ، صد فتنه در کارش کنم
در پیش چشمش ساغری ، گیرم ز دست دلبری
از رشک آزارش دهم ، وز غصه بیمارش کنم
بندی به پایش افکنم ، گویم خداوندش منم
چون بنده در سودای زر ، کالای بازارش کنم
گوید میفزا قهر خود ، گویم بخواهم مهر خود
گوید که کمتر کن جفا ، گویم که بسیارش کنم
هر شامگه در خانه ای ، چابکتر از پروانه ای
رقصم بر بیگانه ای ، وز خویش بیزارش کنم
چون بینم آن شیدای من ، فارغ شد از احوال من
منزل کنم در کوی او ، باشد که دیدارش کنم


-----------------------
جواب ابراهیم صهبا به سیمین بهبهانی :

یارت شوم ، یارت شوم ، هر چند آزارم کنی
نازت کشم ، نازت کشم ، گر در جهان خوارم کنی
بر من پسندی گر منم ، دل را نسازم غرق غم
باشد شفا بخش دلم ، کز عشق بیمارم کنی
گر رانیم از کوی خود ، ور باز خوانی سوی خود
با قهر و مهرت خوشدلم کز عشق بیمارم کنی
من طایر پر بسته ام ، در کنج غم بنشسته ام
من گر قفس بشکسته ام ، تا خود گرفتارم کنی
من عاشق دلداده ام ، بهر بلا آماده ام
یار من دلداده شو ، تا با بلا یارم کنی
ما را چو کردی امتحان ، ناچار گردی مهربان
رحم آخر ای آرام جان ، بر این دل زارم کنی
گر حال دشنامم دهی ، روز دگر جانم دهی
کامم دهی ، کامم دهی ، الطاف بسیارم کنی


-----------------------
جواب سیمین بهبهانی به ابراهیم صهبا :

گفتی شفا بخشم تو را ، وز عشق بیمارت کنم
یعنی به خود دشمن شوم ، با خویشتن یارت کنم؟
گفتی که دلدارت شوم ، شمع شب تارت شوم
خوابی مبارک دیده ای ، ترسم که بیدارت کنم


-----------------------

جواب ابراهیم صهبا به سیمین بهبهانی:

دیگر اگر عریان شوی ، چون شاخه ای لرزان شوی
در اشکها غلتان شوی ، دیگر نمی خواهم تو را
گر باز هم یارم شوی ، شمع شب تارم شوی
شادان ز دیدارم شوی ، دیگر نمی خواهم تو را
گر محرم رازم شوی ، بشکسته چون سازم شوی
تنها گل نازم شوی ، دیگر نمی خواهم تو را
گر باز گردی از خطا ، دنبالم آیی هر کجا
ای سنگدل ، ای بی وفا ، دیگر نمی خواهم تو را


-----------------------

جواب رند تبریزی به سیمین بهبهانی و ابراهیم صهبا :

صهبای من زیبای من ، سیمین تو را دلدار نیست
وز شعر او غمگین مشو ، کو در جهان بیدار نیست
گر عاشق و دلداده ای ، فارغ شو از عشقی چنین
کان یار شهر آشوب تو ، در عالم هشیار نیست
صهبای من غمگین مشو ، عشق از سر خود وارهان
کاندر سرای بی کسان ، سیمین تو را غمخوار نیست
سیمین تو را گویم سخن ، کاتش به دلها می زنی
دل را شکستن راحت و زیبنده ی اشعار نیست
با عشوه گردانی سخن ، هم فتنه در عالم کنی
بی پرده می گویم تو را ، این خود مگر آزار نیست؟
دشمن به جان خود شدی ، کز عشق او لرزان شدی
زیرا که عشقی اینچنین ، سودای هر بازار نیست
صهبا بیا میخانه ام ، گر راند از کوی وصال
چون رند تبریزی دلش ، بیگانه ی خمار نیست



 چند روز زندگی را تنها گاه پریدن می دانم. شاید سخت باشد اینكه همیشه در این اندیشه باشیم:" پرواز سخت است! "باید آموخت كه انسان خلق شده است برای " حركت " و نه " ایستایی " برای پریدن و اوج گرفتن. كه اگر جز این بود آفرینش او را بی معنا می دانستم. بایدرفت باید شد، نباید ماند اینجا جای ماندن نیست باور کن

جملاتی که ماه هاست داره به دیوار وب من خاک میخوره و ازش عبرت نمیگیریم بچه ها :(


زندکی کلبه ایست چوبی که با تخته های امید وبا میخ های محبت ودیوارهای عشق ساخته شده وهیچ طوفانی ان را ویران نمیکند مگر بی وفایی.


میدونی زندگی، باز تاب نگاه ما به زندگیست ؟ یا به عبارتی بازخورد اعمال ما..! این حرف من یا فلان عارف و فیلسوف و ..... نیست. این سنت خداست... آیه قرآن است.

مرسی بچه ها

دعوت به همکاری...

   بچه ها این دفعه شما برای من یه دست خطی جا بذارید

متنای کوتاه و یا حتی جمله های کوتاه زیبا و تاثیر گذاری که تا به حال شنیدینو برام بنویسین

منم همشونو اپ میکنم تا بقیه هم ازشون استفاده کنن



با اجازه ی حانیه جون...

شنیدی که میگن : اونی که گریه می کنه ، یه درد داره


اما اونی که میخنده هزار تا ؟

من میگم : اونی که میخنده هزار تا درد داره ،

ولی اونی که گریه میکنه ،

به هزار تا از دردهاش خندیده.

اما جلوی یکیشون <کم> آورده!


خطا از من است مي دانم...

از من كه سالهاست گفته ام: "اياك نعبد"

اما به ديگران هم دل سپرده ام...

از من كه سالهاست گفته ام: "اياك نستعين"

اما به ديگران هم تكيه كرده ام...

اما رهايم نكن...

بيش از هميشه دلتنگم...

به اندازه ي تمام روزهاي نبودنم...

 



دل اگر بستی

محکم نبند...

مراقب باش گره کور نزنی

او می رود...

تو میمانی و یک گره کور



لاک غلط گیر را برمیدارم

و تو را از تمام خاطراتم پاک می کنم

تو غلط اضافی زندگیم بودی

شک نکن...!

 


یادمان رفت...

سرمشقهای آب بابا یادمان رفت
رسم نوشتن با قلمها یادمان رفت
 
گل کردن لبخندهای همکلاسی
در یک نگاه ساده حتی یادمان رفت

 ترس از معلم، حل تمرین، پای تخته
 آن روزهای بی کلک را یادمان رفت

راه فرار از مشقهای زنگ اول
 ای وای ننوشتیم آقا یادمان رفت
 
 آنروزها را آنقدر شوخی گرفتیم
 جدیت تصمیم کبری یادمان رفت
 
 شعر خدای مهربان را حفظ کردیم
 یادش بخیر اما خدا را یادمان رفت
 
 در گوشمان خواندند رسم آدمیت
 آن حرفها را زود اما یادمان رفت
 
فردا چه کاره می شوی؟ موضوع انشا
 ساده نوشتیم آنقدر تا یادمان رفت
 
 دیروز تکلیف آب بابا بود و خط خورد
 تکلیف فردا نان و بابا یادمان رفت

شعر از : حسین جعفرزاده آرایی



 

... اسمشو چی بذارم؟(خیلی دوسشون دارم   همین.

کسی را می‌خواهم، نمی‌یابمش

می‌سازمش روی تصویر تو

و تو با یک کلمه فرو می‌ریزی‌اش

تو هم کسی می‌خواهی، نمی‌یابیش

می‌سازی‌اش روی تصویر من

و من نیز با یک کلمه …

اصلا بیا چیز دیگری نسازیم

و تن به زیبایی ابهام بسپاریم

فراموش شویم در آن‌چه هست

روی چمن‌های هم دراز بکشیم

به نیلوفرهامان فرصت پیچش بدهیم

بگذار دست‌هایم در آغوش راز شناور شوند

رویای عشق در همین حوالی مبهم درد است شاید!

- – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – –

تمام راهها را بسوی جاده ی تنهایی می پویم

و در اضطراب گلبوته های جدایی ,

چشمانم را بسوی صداقت پروانه های شهر عشق , آذین می بندم .

به تو فکر می کنم که چگونه در گلزار وجودم , آشیان کردی

و بر تاروپود تنم حروف عشق را ترنم نمودی .

پس باورم کن که به وسعت دریا و به اندازه ی زیبایی چشمانت
هنوز در من شمعی روشن است .

و من…

در انتهای غروب , نگاهم را بسوی مشرق چشمانت دوخته ام

تا مگر بازتاب صداقتمان در دستان

تو تجلی کند ….!!!

- – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – –

میدونی چرا میگن” دلت دریا باشه”
وقتی یه سنگو تودریا میندازی
فقط برای چند ثانیه اونو متلاتم میکنه
وبرای همیشه محو میشه
ولی اون سنگ تا ابد ته دل دریا موندگاره
وسعی می کنم مثل دریا باشم
فراموش کنم سن… که به دلم زدن
با اینکه سنگینی شونو برای همیشه روی سینه ام حس می کنم.

- – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – –

چرا گریه کنم وقتی باران ابهت اشکهایم را پاک کرد و سرخی گونه هایم را به حساب روزگار ریخت.

چرا گریه کنم وقتی او بغض عروسکی دارد و همیشه این منم که باید قطره قطره بمیرم.

چرا گریه کنم وقتی بر بلندی این ساده زیستن زیر پا له شده ام.

چرا گریه کنم وقتی باد بوی گریه دارد و برگ بوی مرگ.

چرا گریه کنم وقتی عاشق شدن را بلد نیستم تا به حرمت اندک سهمم از تو اشک بریزم.

چرا گریه کنم وقتی تبسم نگاهت زیبا تر است………

- – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – –

سلام مــاه مــن !

دیشب دلتنگ شدم و رفتم سراغ آسمان اما هر چه گشتم اثری از ماه نبود که نبود …!

گفتم بیایم سراغ ِ خودت ..

احوال مهتابیت چطور است ؟!

چه خبــر از تمام خوبی هایت و تمام بدی های مــن ؟!

چه خبــر از تمام صبــرهایت در برابر تمام ناملایمت های مــن ؟!

چه خبر از تمام آن ستاره هایی که بی من شمردی و من بی تو ؟!

چقدر نیامده انتظار خبــر دارم ؟!

چه کنم دلم بــرای تمــام مهــربانی هایت لک زده است !

راستی ، باز هم آســمان دلت ابری است یا ….؟!

می دانم ، تحملم مشکل است …. اما خُب چه کنم؟!

یک وقت خســته نشوی و بــروی مــاه دیگری شود …. هیچ کس به اندازه مــن نمی تواند آســـمانت باشد !

تو فقط ماه من بمون و باش !

ماه من !

مراقب خاطراتمان ، روزهای با هم بودنمان .. خلاصه کنم بهونه موندنم مراقب خودمون باش !

اینم به افتخار دوستام...

خانه ات زيباست

نقش هايت همه سحرانگيز است

پرده هايت همه از جنس حرير

خانه اما بي عشق ، جاي خنديدن نيست

جاي ماندن هم نيست

بايد از كوچه گذشت

به خيابان پيوست

و  تكاپوي كنان

عشق را  بر لب جوي و گذر عمر و خيابان جوئيد

عشق بي همهمه در بطن تحرك جاريست

*****

تن تماميت زيبايي پيراهن نيست

مهرباني با تن، مثل يك جامه بهم نزديكند

و اگر ميخواهيم روزهامان

همه با شبهامان

طرحي از عاطفه با هم ريزند

گاهگاهي بايد

به سر سفرهء دل بنشينيم

قرص ناني بخوريم

از سر سفرهء عشق

گامهامان بايد

همهء فاصله ها را امروز

كوتاه كنند

و سر انگشت تفاهم هر روز

نقب در نقب دري بگشايد

دري از عشق به باغ گل سرخ

"و بينديشيم بر واژهء "دوستت دارم

محمدتقي  خاني - متخلص به آرام

حسین چرا کشته شد؟

امروز توی تاکسی نشسته بودم داشتم یه مسیری را میرفتم همسفرام یه بنده خدایی بود که میخورد واعظ یا معلم معارف یا شبیه این باشه وسط راه یه جوون معمولی با لباس اسپرت سوار شد وقتی اومد بشینه گفت این محرم همه برنامه ها رو به هم ریخته که مسافر اولی عصبانی شد و گفت این چه جور حرف زدنه حرمت امام حسین و ایام شهادت خودش و یارانش را نگه دار!!!!

جوونه برگشت و گفت آخه کی امام حسین گفته به بهونه عزاداری واسه من وظیفه ات را انجام نده،کی گفته به نام من و بخاطر اینکه بری عزاداری ملت را اذیت کن و از اینجور حرفا، به مسافر اولی برخورده بود ولی نمیدونست چی بگه!!!

ولی یه لحظه فکر کنیم ببینیم هدف امام حسین چی بوده که بخاطرش حاضر شده سفر کنه،ولی ما الان گم شدیم هرجایی که میریم واسه عزاداری میگن امام حسین را تشنه سربریدن،عباس بخاطر آب دستش قطع شد ولی بخدا درسی که امام حسین میخواست به امتش بده این نبود خودش گفته اگر دین ندارید لااقل آزاده باشید ولی ما هیچکدوم نیستیم،همه اسما مسلمونیم و حزب باد ،نه خودمون میدونیم چه کاره ایم و نه میتونیم به بقیه بگیم چطور باشن؟

میریم عزای حسین که به بقیه بگیم ما هم اومدیم،گریه میکنیم ولی همه اشک تمساحه،سیاه میپوشیم که همرنگ جماعت شیم،نذری میدیم که بقیه بگن"دیدی فلانی چه نذری داشت؟"،خیلی هامون میزنیم توی سر و صورتمون که شاید فردا صبح کاری داریم میخواهیم انجام بدیم به حرمت امام حسین و زخمایی که روی صورتمونه انجام بشه و گرنه کم هستن اونایی که واقعا عزادار حسین اند،اگه عزادار حسینی برو ببین فلسفه سفر کربلاش چی بوده،ببین چی میخواسته بگه روز عاشورا،ببین چی بوده که به خاطرش حاضر شده خونواده اش،بچه شش ماهه اش،دخترای معصومش رو برداره بیاره توی صحرای کربلا میون لشکر کفار؟

کاش میتونستیم به اینا فکر کنیم.........

         کاش.....

             ای کاش........