آدمهای ساده رادوست  دارم.

همان هاکه بدی هیچکس را با ور ندارند.

 همان ها که برای همه لبخنددارند

 همان ها که همیشه هستند،

برای همه هستند.

آدمهای ساده را

باید مثل یک تابلوی نقاشی

ساعت ها تماشا کرد؛

عمرشان کوتاه است.

بس که هرکسی از راه  میرسد

یا ازشان سوء استفاده میکند

 یا

زمینشان میزند

یا 

 درس ساده نبودن بهشان میدهد.

آدمهای ساده را دوست  دارم.

بوی ناب آدم میدهند.


اونی که گفتم نرو گفت نمی شه

دیروز دیگه رفت واسه ی همیشه

وقتی میخواست بره من رو صدا کرد

وایساد و تو چشمای من نگاه کرد

گفت می دونی خودت واسم عزیزی

این اشکارم بهتره که نریزی

باید برم سفر واسم بهتره

ولی کسی که مونده عاشقتره

تقدیر ما از اولم همین بود

یکی تو آسمون یکی زمین بود

هرجا برم همیشه ایرونی ام

غرق یه جور حس پریشونی ام

خدا نخواست همیشه پیشم باشی

ولی مهم اینه که مریم باشی

تو تقدیر ما هرچی حیرونیه

مال خطوط روی پیشونیه

شاید اگه دائم بودی کنارم

یه روز میدیدم که دوست ندارم

می خوام برم که تا ابد بمونم

سخته برای هردومون می دونم

گریه نکن گریه هاتو نگه دار

لازم می شه گریه برای دیدار

نذار پر گریه بشه خاطره

هرکی اشک نریزه عاشقتره

اون کسی که می خواد بشه ستاره

هیچ چاره ای به جز سفر نداره

بذار برم یه مدتی بمونم

شاید که قدر اینجا رو بدونم

اصلا شاید اونجا دووم نیارم

یا نا تموم بمونه اونجا کارم

دعا نکن اونجا بهم نسازه

آدم که حرفش دوتا شد می بازه

رفتن من شاید یه امتحانه

واسه شناسایی این زمانه

خودم میرم عکسام ولی تو قابه

می شنوه حرف رو ولی بی جوابه

بارون که بارید برو زیر بارون

به یاد دیدارای اون روزامون

تو چمدونم پر عطر یاسه

چشمام با چشمای تو در تماسه

فکر نکنی دوری و اونجا نیستی

قلب من اینجاست تو تنها نیستی

رفتن من بازی سرنوشته

همونی که رو پیشونیم نوشته

یه کاری کن این رفتن موقت

آدما رو نندازه توی زحمت

نذار که نقطه ضعفت رو بدونن

پشت سر من و تو چیز بخونن

منتظر شعرا و نامه هاتم

هرجا میری بدون منم باهاتم

غصه نخور زندگی رنگارنگه

یه وقتایی دور شدنم قشنگه

دیگه سفارش نکنم عزیزم

نذار منم اینجوری اشک بریزم

شاید یه روز به همدیگه رسیدیم

همدیگه رو شاید یه جایی دیدیم

شاید یه روز دیدی که توی جاده

یه آشنا منتظرت وایساده

شایدم این دیدار آخرینه

اگر که باشی زندگی همینه

مراقب گلدون اطلسی باش

یه وقتایی منتظر کسی باش

کسی که چشماش یه کمی روشنه

شاید یه قدری ام شبیه منه

کسی که چون می خواد بشه ستاره

هیچ چاره ای به جز سفر نداره

داغ دلت هروقت که میشه تازه

بهش بگو با روزگار بسازه

دیگه باید برم که خیلی دیره

فقط نذار خاطرمون بمیره

اون رفت و از دور دساشو تکون داد

خوبیاشو یه بار دیگه نشون داد

همه میگن فقط یه روزه رفته

انگار ولی گذشته صدتا هفته

با اینکه قلبش بی ریا و پاکه

چون فتح دنیا پر گرد و خاکه

ای کاش نمی رفت و سفر نمی کرد

یا لااقل من رو خبر نمی کرد

اما نه خوب شد که من رو خبر کرد

اشکام و دید و بعد از اون سفر کرد

از وقتی رفت دسام به آسمونه

شاید پشیمون بشه و نمونه

خودش می گفت چون که بشه ستاره

هیچ چاره ای به جز سفر نداره

انقد میشینم که بشه ستاره

بیاد به کشور خودش دوباره

فهمیدم امروز که سفر یه درده

من چه کنم اگر که برنگرده

پشت سرش آب می ریزم یه دریا

شاید پشیمون شه نمونه اونجا

الهی که بدون هیچ فرودی

بشه ستاره و بیاد به زودی

الهی که تمومه چشم به راها

بیاد سفر کردشون از تو راها

الهی که هیچ جا سفر نباشه

هیچ چشمی منتظر به در نباشه

من به مدرسه میرفتم تا درس بخوانم
تو به مدرسه میرفتی به تو گفته بودند باید دکتر شوی
او هم به مدرسه میرفت اما نمی دانست چرا...

من پول تو جیبی ام را هفتگی از پدرم میگرفتم

تو پول تو جیبی نمی گرفتی همیشه پول در خانه ی شما دم دست بود
او هر روز بعد از مدرسه کنار خیابان آدامس میفروخت...

معلم گفته بود انشا بنویسید

موضوع این بود علم بهتر است یا ثروت

من نوشته بودم علم بهتر است

مادرم می گفت با علم می توان به ثروت رسید
تو نوشته بودی علم بهتر است
شاید پدرت گفته بود تو از ثروت بی نیازی
او اما انشا ننوشته بود برگه ی او سفید بود...
خودکارش روز قبل تمام شده بود...

معلم آن روز او را تنبیه کرد

بقیه بچه ها به او خندیدند...
آن روز او برای تمام نداشته هایش گریه کرد.....
هیچ کس نفهمید که او چقدر احساس حقارت کرد.
خوب معلم نمی دانست او پول خرید یک خودکار را نداشته
شاید معلم هم نمی دانست ثروت و علم
گاهی به هم گره می خورند
گاهی نمی شود بی ثروت از علم چیزی نوشت . . .
من در خانه ای بزرگ می شدم که بهار
توی حیاطش بوی پیچ امین الدوله می آمد
تو در خانه ای بزرگ می شدی که شب ها در آن
بوی دسته گل هایی می پیچید که پدرت برای مادرت می خرید
او اما در خانه ای بزرگ می شد که در و دیوارش
بوی سیگار و تریاکی را می داد که پدرش می کشید

سال های آخر دبیرستان بود

باید آماده می شدیم برای ساختن آینده

من باید بیشتر درس می خواندم دنبال کلاس های تقویتی بودم

تو تحصیل در دانشگاه های خارج از کشور برایت آینده ی بهتری را رقم می زد
او اما نه انگیزه داشت نه پول، درس را رها کرد و دنبال کار می گشت


روزنامه چاپ شده بود

هر کس دنبال چیزی در روزنامه می گشت

من رفتم روزنامه بخرم که اسمم را در صفحه ی قبولی های کنکور جستجو کنم

تو رفتی روزنامه بخری تا دنبال آگهی اعزام دانشجو به خارج از کشور بگردی
او اما نامش در روزنامه بود روز قبل در یک نزاع خیابانی کسی را کشته بود

من آن روز خوشحال تر از آن بودم

که بخواهم به این فکر کنم که کسی کسی را کشته است
تو آن روز هم مثل همیشه بعد از دیدن عکس های روزنامه
آن را به به کناری انداختی
او اما آنجا بود در بین صفحات روزنامه
برای اولین بار بود در زندگی اش
که این همه به او توجه شده بود !!!

چند سال گذشت

وقت گرفتن نتایج بود

من منتظر گرفتن مدارک دانشگاهی ام بودم

تو می خواستی با مدرک پزشکی ات برگردی، همان آرزوی دیرینه ی پدرت
او اما هر روز منتظر شنیدن صدور حکم اعدامش بود

وقت قضاوت بود

جامعه ی ما همیشه قضاوت می کند

من خوشحال بودم که که مرا تحسین می کنند

تو به خود می بالیدی که جامعه ات به تو افتخار می کند
او شرمسار بود که سرزنش و نفرینش می کنند

زندگی ادامه دارد ...

هیچ وقت پایان نمی گیرد ...

من موفقم من میگویم نتیجه ی تلاش خودم است!!!

تو خیلی موفقی تو میگویی نتیجه ی پشت کار خودت است!!!
او اما زیر مشتی خاک است مردم گفتند مقصر خودش است !!!

من ، تو ، او

هیچگاه در کنار هم نبودیم
هیچگاه یکدیگر را نشناختیم

اما من و تو اگر به جای او بودیم

آخر داستان چگونه بود ؟؟؟!!!



باروووووووووووون

           


 

چقد دلم برا بارون تنگ شده

خیـــــــــــــــــــــــــــــــــــلی ...!

فریادمن...

مشت می کوبم بر در

پنجه می سایم بر پنجره ها

من دچار خفقانم خفقان

من به تنگ آمده ام از همه چیز

بگذارید هواری بزنم

ای

با شما هستم

این درها را باز کنید

من به دنبال فضایی می گردم

لب بامی

سر کوهی

دل صحرایی

که در آنجا نفسی تازه کنم

آه

می خواهم فریاد بلندی بکشم

که صدایم به شما هم برسد

من به فریاد همانند کسی

که نیازی به تنفس داد

مشت می کوبد بر در

پنجه می ساید بر پنجره ها

محتاجم

من هم آوازم را سر خواهم داد

چاره درد مرا باید این داد کند

از شما خفته ی چند

چه کسی می آید با من فریاد کند؟


   +    چه کسی فریاد های بی صدایمان را میشنود؟ :(


گر فقط یک نفر از ما دین داشت...

دوستم با خودِ من، یک دین داشت

یک خدا داشت، یکی آیین داشت

مـا فقــط نزد خـــدا، یک بودیـم

جایِ دیگر، سبک و سنگــین داشت

قدرِ ما پیشِ بشــر، نســبی بود

گـــاه بالا و گــهی پاییــن داشت

اسـمِ من عاطفه، او نسرین بود

مدرسـه مثل نســی چندین داشت

من، یکی کفشِ کتان، یک شلوار

او فقط بیست و چهار تا جین داشت

صد عروسک، همگی میدین چین

دامــنِ صــورتیِ چیـن چیـن داشت

من فقــط نانِ بیات، او هـر روز

ویفـــرِ خــارجــیِ شــیـرین داشت

خـانه، من، سرزده می رفتم، او

آیفــنِ منزلشـان دوربیـن داشت

عشقِ من، ترکِ موتور گازی بود

ای خدا شکر که پشتش زین داشت

تــازه، گــاهی پُرِ از سبــزی بود

چون که بابا، موتورش خورجین داشت

وای امــا پـدر نسـرین جــــان

حــداقل دو، سه تا ماشین داشت

حـرفِ صـف بود ولی همــواره

بنـزِِ بابایِ نســی، بنزین داشت

آه، حـتی تِلـِویـزیــون هــا

بینِ ما قاعده ای ننگین داشت

مالِ آنها دو هــزار تا کارتون

مالِ ما، یکسره هی چوبین داشت

کاش «الهام» برونکا می مُرد

احتمـالاً اثـری در ایـن داشت

حتماً این فاصله ها کم می شد

گر فقط یک نفر از ما دین داشت