دوستم با خودِ من، یک دین داشت

یک خدا داشت، یکی آیین داشت

مـا فقــط نزد خـــدا، یک بودیـم

جایِ دیگر، سبک و سنگــین داشت

قدرِ ما پیشِ بشــر، نســبی بود

گـــاه بالا و گــهی پاییــن داشت

اسـمِ من عاطفه، او نسرین بود

مدرسـه مثل نســی چندین داشت

من، یکی کفشِ کتان، یک شلوار

او فقط بیست و چهار تا جین داشت

صد عروسک، همگی میدین چین

دامــنِ صــورتیِ چیـن چیـن داشت

من فقــط نانِ بیات، او هـر روز

ویفـــرِ خــارجــیِ شــیـرین داشت

خـانه، من، سرزده می رفتم، او

آیفــنِ منزلشـان دوربیـن داشت

عشقِ من، ترکِ موتور گازی بود

ای خدا شکر که پشتش زین داشت

تــازه، گــاهی پُرِ از سبــزی بود

چون که بابا، موتورش خورجین داشت

وای امــا پـدر نسـرین جــــان

حــداقل دو، سه تا ماشین داشت

حـرفِ صـف بود ولی همــواره

بنـزِِ بابایِ نســی، بنزین داشت

آه، حـتی تِلـِویـزیــون هــا

بینِ ما قاعده ای ننگین داشت

مالِ آنها دو هــزار تا کارتون

مالِ ما، یکسره هی چوبین داشت

کاش «الهام» برونکا می مُرد

احتمـالاً اثـری در ایـن داشت

حتماً این فاصله ها کم می شد

گر فقط یک نفر از ما دین داشت