سوار بیگانه...
به یگانه جاویدان قسم
سالهاست قفل فرسوده ی قلبم را عوض کردم
سالهاست دیگر نگاهت شاهکلید نیست
سالهاست مرده ای اما...
اما هنوز باور ندارم
هنوز هم در نگاهت به دنبال همان اعجازی میگردم که سال ها
پیش مرا به این رویای تهی کشاند
اما
(( تو در زمان گم شده ای ...))
صندوقچه ی احساسم را که سالها پیش ربودی هنوز با خود داری؟
کاش هیچگاه پیدا نشوی
نه بعد از تو آن ها را به فراموشی سپردم
میدانی...؟
فراموشی آسان نیست...
اغاز دوباره ی یک رویای سوخته هم اسان نیست
جانکاه است...جانکاه...
در تمام سال هایی که نبودی
دوسانم را میدیدم
گاه عاشق میشدند و گاه فارغ...
دیدن احوالشان برایم خنده اور بود
... : عشق چیست؟
...
تو ترسیده بودی
گنجینه ات را برداشتی
اسبت را تازاندی و دور شدی...
کدام شاعر میگفت:تو میروی و طوفان به پا خاسته از سم
اسبت نیز فرو خواهد نشست؟
دروغ محض است
تو که رفتی هوا طوفان ماند...
زمینو زمان طوفانی ماند...
اما
فراموشی ذات ادمیست
طوفان را فراموش کردم... خودم را هم...دلم را هم... احساسم را هم...
چطور مرا راضی به فراموشی کرده بودی؟
چطور مخفیانه صندوقچه ی احساسم را ربودی که اینگونه
عاطفه ی دوستانم را به سخره گرفته بودم...؟؟
بازنگرد
باز نگرد سوار...
تو دیگر خیلی از من دور شده ای
تو دیگر با من بیگانه شده ای
نه تو را می خواهم
نه صندوقچه ی گمشده ام را...
خیلی وقت است با سردی خود خو گرفته ام
به یگانه جاویدان قسم
سالهاست قفل فرسوده ی قلبم را عوض کرده ام
سالهاست دیگر نگاهت شاهکلید نیست
بازنگرد سوار...
(س.ک)
درگیر پریشانی دنیای خودم...