می ترسم و اصلا برای تو مهم نیست
لعنت به این دلشوره‌های دخترانه !
حالا کجایی با تعصب پس بگیری
بغض مرا از دیگران شانه به شانه ؟!

دیگر حواس پرت من پیش خودم نیست
یادم نمی‌ماند تمام حرف‌ها را
مادر نمی‌داند که دلتنگ تو هستم
وقتی نشسته می‌گذارم ظرف‌ها را

ازخانه بیرون می‌زنم در کوچه‌ها هم
دنبال ردپای تو در برف هستم
گم می‌شوم دربین عابرهای این شهر
این‌روزها یک دختر کم حرف هستم

هربار بادی آمد از شهر تو گفتم ،
شاید همین از بین موهایش گذشته
تو مثل دنیای منی، هرچند دنیا
این‌روزها از خیر رویایش گذشته

شاعر شدم تا در خیابان‌های این شهر
با این جنون لعنتی درگیر باشم
آهو همیشه در پی یک تکیه‌گاه است
ترجیح دادم درنبودت شیر باشم !

 

{ رویا باقری }