دیگر نمیدانم چه بگوییم و چه چیزی را به توصیف بکشانم.

 انگار تمام کلمات ته گرفتند و چیزی برای گفتن باقی نمانده است.


انگار چشمانم را بسته ام و دیگر نظاره گر هیچ چیزی نیستم


و گویی کاملا نسبت به اطرافم بی تفاوت شده ام

و احساسی برای ابراز نمی بینم..


 مثل اینکه سازهایم برای رقصیدن از بین رفته اند..
  
 ممکن است دلیلش این باشد:

     زندگی آنطور که بخواهد پیش می رود حتی اگر من نخواهم...

 

 

چه سخت است از صبر گفتن و دلجویی دادن

 وقتی که لحظه هایت همیشه با درد آمیخته شده است.

چه سخت است امید بستن به فرداهای دور از انتظار

 وقتی که تنها، درد مرهم زخم هایت باشد.


میدانم چقدر سخت است

 وقتی صبرت را به ازای روزها تحمل رنج از دست می دهی

 و میدانم چه سخت است

 وقتی ناله های لحظه های تنهاییت را

با شانه های بی کسی شب تقسیم می کنی

 تا حرمت اشک های پاکت را مقابل هر کس نشکنی.


آری، چه سخت است موعظه

 وقتی که هیچکس دردت را نمی فهمد

و هیچکس نمی تواند تسکین دهنده دل خرابت باشد...

نمی دانم چه باید گفت...ولی

  تا می توانی گریه کن، شاید دنیا شرمش بگیرد.

 

خدایا! گفتی:

اگر کسی دو روزش مثل هم باشد، باخته است...


"من،" خیلی وقت است که زندگی را باختم...


حال، با این روزهای تکراری و پر از درد چه کنم...!