گاهی دلت می گیرد از بایدها ،نبایدها

بودن ها ، نبودن ها ،آمدنها ،نماندنها

گاهی دلت می خواهد دختر بچه ای باشی ،

که ناشیانه می خورَد بر زمین

شرم نمی کند ،بی ترس می خندد ،بی محابا می گرید

سر زانوی احساس را می گیرد ،بی خجالت در آغوش

و چقدر راحت می گوید :“دوستت دارم”

بزرگ که باشی مدام باید پنهان کنی

،گریه های بی پایان را ،بغض های بی سرانجام را

و آرام جمع کنی خرده ریزه هایت را ، از زیر پای بی احساس تقدیر

بزرگ که باشی سختی ها ،سخت ترند....

 

 

گاهی خوب است آدم بداند وقتش رسیده که دست بکشد

 و رها کند و قبول کند که جنگیدن بس است..

گاهی باید بگذاری سرنوشت بیاید ، روزگار خودی نشان بدهد

و همه چی دست به دست هم دهد

 تا اوضاع رقم بخورد و تو ساکت و سرد ،

تنها ورق بخوری...!!