گاهی...
گاهی دلت می گیرد از بایدها ،نبایدها
بودن ها ، نبودن ها ،آمدنها ،نماندنها
گاهی دلت می خواهد دختر بچه ای باشی ،
که ناشیانه می خورَد بر زمین
شرم نمی کند ،بی ترس می خندد ،بی محابا می گرید
سر زانوی احساس را می گیرد ،بی خجالت در آغوش
و چقدر راحت می گوید :“دوستت دارم”
بزرگ که باشی مدام باید پنهان کنی
،گریه های بی پایان را ،بغض های بی سرانجام را
و آرام جمع کنی خرده ریزه هایت را ، از زیر پای بی احساس تقدیر
بزرگ که باشی سختی ها ،سخت ترند....

گاهی خوب است آدم بداند وقتش رسیده که دست بکشد
و رها کند و قبول کند که جنگیدن بس است..
گاهی باید بگذاری سرنوشت بیاید ، روزگار خودی نشان بدهد
و همه چی دست به دست هم دهد
تا اوضاع رقم بخورد و تو ساکت و سرد ،
تنها ورق بخوری...!!

+ نوشته شده در جمعه ۱۱ مرداد ۱۳۹۲ ساعت 15:0 توسط ژاله
|
درگیر پریشانی دنیای خودم...